ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
"داستان با 3 کلمه"
نویسنده پیام
mobina7982 آفلاین
کاربر معمولی

ارسال‌ها: 128
تاریخ ثبت‌نام: May 2016
اعتبار: 70
تشکر ها: 0
36 تشکر شده در 33 ارسال
ارسال: #41
RE: "داستان با 3 کلمه"
صدام کرد .گفت

[عکس: %D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9...%A7-25.jpg]
05/31/2016 07:15 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
غریبه آشنا آفلاین
از همه کس بریـــــــــدم...

ارسال‌ها: 723
تاریخ ثبت‌نام: May 2016
اعتبار: 184
تشکر ها: 1254
342 تشکر شده در 274 ارسال
ارسال: #42
RE: "داستان با 3 کلمه"
(دوستان خواهشمندم اگه می خواین داستان و ادامه بدید همشو از پست قبلی نفر قبلی کپی کنید و بعد ادامشو بنویسید،اینطوری اگر کسی بخواد برای اولین بار توی این تاپیک شرکت کنه مجبور نیست از اولین پست داستان و بخونه)
نصفه شب بود و من تو خیابون در حال راه رفتن بودم كه يهويي ديدم یه نور شدید تو آسمون ظاهر شدوآروم آروم نزدیک ترشدخواستم جیغ بزنم اماااا صدام در نمیومدم بی وقفه دویدم تا رسیدم به یه کلبه ی قدیمی متعلق به ارواجح نگهبان شب،

خیلی ترسیده بودم به خودم میلرزیدم میخواستم داد بزنم...

یهو غش کردم وقتی به هوش اومدم..دیدم تنهام و همه جا تاریکه

صدایی پشت سرم و من از ترس رفتم پشت مبلی توی پذیرایی خونه قایم شدم.یکی از پشت صدام کرد.گفت:

تو هم صداشونو می شنوی؟!..

خداحافظ
06/16/2016 01:37 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
sifdini غایب
دیوونه باحال نابغه

ارسال‌ها: 869
تاریخ ثبت‌نام: Apr 2016
اعتبار: 82
تشکر ها: 1598
226 تشکر شده در 205 ارسال
ارسال: #43
RE: "داستان با 3 کلمه"
نصفه شب بود و من تو خیابون در حال راه رفتن بودم كه يهويي ديدم یه نور شدید تو آسمون ظاهر شدوآروم آروم نزدیک ترشدخواستم جیغ بزنم اماااا صدام در نمیومدم بی وقفه دویدم تا رسیدم به یه کلبه ی قدیمی متعلق به ارواجح نگهبان شب،

خیلی ترسیده بودم به خودم میلرزیدم میخواستم داد بزنم...

یهو غش کردم وقتی به هوش اومدم..دیدم تنهام و همه جا تاریکه

صدایی پشت سرم و من از ترس رفتم پشت مبلی توی پذیرایی خونه قایم شدم.یکی از پشت صدام کرد.گفت:

تو هم صداشونو می شنوی؟!.. گفتم :صدای چی؟

[عکس: thumb_HamMihan-20158500910472103431433324681.3204.jpg]
08/09/2016 08:49 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
elina غایب
ـــ ∞ ـ

ارسال‌ها: 848
تاریخ ثبت‌نام: Jul 2013
اعتبار: 367
تشکر ها: 313
740 تشکر شده در 437 ارسال
ارسال: #44
RE: "داستان با 3 کلمه"
 نصفه شب بود و من تو خیابون در حال راه رفتن بودم كه يهويي ديدم یه نور شدید تو آسمون ظاهر شدوآروم آروم نزدیک ترشدخواستم جیغ بزنم اماااا صدام در نمیومدم بی وقفه دویدم تا رسیدم به یه کلبه ی قدیمی متعلق به ارواجح نگهبان شب،

خیلی ترسیده بودم به خودم میلرزیدم میخواستم داد بزنم...

یهو غش کردم وقتی به هوش اومدم..دیدم تنهام و همه جا تاریکه

صدایی پشت سرم و من از ترس رفتم پشت مبلی توی پذیرایی خونه قایم شدم.یکی از پشت صدام کرد.گفت:

تو هم صداشونو می شنوی؟!.. گفتم :صدای چی؟

گفت: نگام نمیکنی ؟
نرسیده بودم .....

?? aciyi en iyi saklama yolu gulmektir 345
01/21/2017 10:35 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان